خانه / بیانیه ها / مقالات کانون / جستارهای تاریخی در باره سیستم اجتماعی – اقتصادی ایران! بخش پایانی

جستارهای تاریخی در باره سیستم اجتماعی – اقتصادی ایران! بخش پایانی

پیش درآمد:

مقاله تحقیقی تاریخی “جستارهایی درباره سیستم اجتماعی- اقتصادی ایران” که بخش اول آن در روزهای قبل بچاپ رسیده است، مربوط به نقد و ارزیابی فرهنگی تاریخی جامعه ایران توسط “کانون فرهنگی- سیاسی” می باشد. نقد در تفاوت با انتقاد، برای  زیر رو ساختن و نمایاندن تمامی نقصان های آموخته‌ها و آموزش داده شده ها جهت رسوخ به بافت واقعی جامعه، برای دستیابی به درکی عمیق و بدون واسطه از آن است. نقد دز معنای خودکاوی فرهنگی و به چالش کشیدن بنیان های اندیشه و تفکر در جامعه، بدون آزادی از هرگونه بایدها و شایدها و منحصر در ناوابستگی و پرسندگی که زادگاه اندیشیدن هستند میسر می گردد.

نقد ضد مطلق انسان قالب ریزی شده و مرجع پرست است که هیچگاه توان راهیابی به بنیانهای تفکر خود را ندارد. نمونه آن در ایران، چپهای ارتودکس است که اعتقادات و باورهای خود را آخرین شاهکار تفکر انسانی تلقی کرده و با باور به ایستادن بر راس قله دانایی، هنوز با فرهنگ شیعه گری بر بنیانهای تفکر مارکسیستی می نگرند. دیگری تفکر دینخویانی است که در پیشواپرستی و پیروی مطلق و در بری دانستن “تفکر الهی” خود از هر گونه شک و تردید در حال پوسیدن در ناپرسندگی و نااندیشندگی هستند!

در میان این انسان های یک بعدی و قالب ریزی شده باستانگرایان “آریاپرست” هستند که به دلیل دستیابی بر قدرت دولتی از اوائل قرن گذشته مخرب ترین تاثیر را نه تنها بر دو جریان فکری فوق بلکه بر فضای فکری جامعه فارس با جعل و اشاعه گذشته‌ای دیگر برای ایران و ایرانی بر جای گذاشته اند. گذشته ای “پر افتخار” برای ملتی با عظمتی باستانی با نبوغی بی مانند وسر منشا تمامی خصائل با ارزش در جهان که گویا با این خلاقیت که ودیعه و عنایتی الهی به آن است، بسوی آینده ای “پرافتخار” روان است!

در حالی که تاریخ ایران چیزی نیست به جز تبدیل شدن این سرزمین به اطراقگاه طبیعی استبداد و دوران پوسیدگی و زوال یک دسپوتیسم آسیایی و جامعه ای کلنگی و غیرقابل پیش بینی در طول تاریخ خود و نمونه ای فلاکت بار در جهان و منطقه در نقض خشن حقوق ملی اقلیت های ملی و قومی در تاریخ معاصر!

لیکن همین جامعه ماقبل مدرنیته و غرق در دینخوئی و بی حقوقی مطلق ملتهای تحت ستم در آن را دو جریان فکری “سکولار- شیعه” یعنی پان ایرانیستها و کمونیستهای وطنی که دو تفکر رایج و غالب در میان روشنفکران ملت حاکم هستند با توجه به برتری علمی و اجتماعی اروپا در چند سده گذشته، هم ردیف با آن ارزیابی کرده و می‌کنند که ما در مقایسه آن با اروپا در این مقاله به تفاوت بنیادین آن دو در تمامی زمینه ها از دوران باستان تابه امروز پرداخته ایم!

بخش دوم و پایانی این مقاله نیز به مقوله مدرنیته، ماهیت و تعریف آن و موانع دخیل در عدم گسترش و شکست آن در ایران اختصاص دارد که امیدواریم تلنگری برای پرسشگری و خودکاوی فرهنگی و اجتماعی جامعه برای خوانندگان آن باشد.

——————————————————————————————————————–

ایران و مدرنیته!

مدرنیته بعنوان نظم اجتماعی جدید بر خلاف تمامی تمدنهای گذشته بشری در یک منطقه جغرافیایی محدود نمانده و سراسر کره زمین را درنوردید. مدرنیته بنیان تمامی ” تمدن ” های شرقی را از طریق تسخیر و تصرف ، نفوذ آشکار و پنهان ( برخلاف ورود آن به اروپای شرقی و اسکاندیناوی) زیر و رو کرده است، مسئله ای که خود به یکی پنداشته شدن تاریخ تمدن غرب با جغرافیای استعمار در نزد روشنفکران جهان سومی منجر شده است.

مدرنیته که حرکت خود برای جهان شمول شدن را بنام عقل آغاز کرده و یقین و نظم اجتماعی را بر بنیانهای زمینی پی ریزی کرده بود، اساس مشروعیت قدرت سیاسی را نیز بصورتی بنیادین دگرگون ساخته و دو مفهوم جدید در این مورد به ارمغان آورد:

اول، قدرت سیاسی نه بر نیروهای ماوراء الطبیعی و مشیت الهی ، بلکه بر اراده و توافق جمعی مردم جهت زیستن در جامعه سیاسی استوار است؛ و چون بغیر از مردم بنیاد قدرتی در جهان وجود ندارد، پس حق تصمیم گیری در بارۀ ماهیت و سرشت قدرت نیز تنها از آن مردم است!

دوم، هر حکومتی در مفهوم جدید آن از لحاظ خارجی یک “دونت ملی”است و تمامی مردمیکه در قلمرو یک قدرت سیاسی بسر میبرند جزو واحد فراگیرنده ای بشمار میایند و در برابر حکومت دارای حقوق و هم وظایفی هستند. حکومت نیز مظهر خواست واقعی “ملت” و پاسدار نظم و قانونی استکه ” ملت” یا اکثریت جامعه خواستار آن هستند.

در گذشته و تا پیدایش دو مفهوم فوق از قدرت سیاسی، مشروعیت حکومت بالااخص در فلات ایران بر “فره ایزدی” یا “مشیت الهی” استوار بوده و قلمرو حکومت نیز نه ” قلمرو ملی” بلکه قلمرو امپراتور یا سلطان شناخته میشد. زیرا، قلمرو هر حکومتی وابسته به امکانات مالی و توان نظامی فرمانروا بوده که حیطه حکومتی وی را تعیین کرده و بنا به توان آن دائمأ در حال تغییر بوده است. اگر در گذشته ، جامعه بشری هویت خود را بر اساس فرهنگی و قومی یا برمبنای دین و زبان تعیین میکرد، دیگر هویت برای اولین بار در رابطه با دولت و کشور تعریف میگردید که از سه عنصر اصلی، دولت-ملت-کشور(خاک) تشکیل میشد. این تعریف جدید بعدها بعنوان دولت مدرن یا ” دولت-ملت”متداول گردید!

اما ، زمانیکه مدرنیته از زادگاه خود در اروپا در اوایل قرن نوزدهم برای اولین بار توسط متخصصین نظامی فرانسۀ ناپلئون فلات ایران را لمس کرد، اروپائیان با کشف غریبی مواجه شدند. آنها که تا آن زمان، شرق بویژه ایرانرا بعنوان  سرزمینی افسانه ای و اسرار آمیز و دنیای هزارویکشب بعنوان مظهر بینشهای عرفانی با ثروتهای بی پایان و شهرهای آباد و مرتبط با جاده ابریشم تلقی میکردند، با یک امپراتوری در هم شکسته و ورشکسته آسیایی با روبنایی خودکامه و غرق در خرافات و با فرهنگی اسطوره ای- دینی مواجه گردیدند. تابلوهای نقاشی برجای ماندۀ فرانسویان از آندوره ( فلاندن و دیولافوا و …) تصاویری دردناک از ویرانی همه چیز در یک امپراتوری افسانه ای و دروغین دارند. سفرنامۀ سیاحان غربی ، خاطرات سفرا، وابستگان نظامی و طبیبان غربی در استخدام دربار ایران نیز تمامأ حکایت از سرنوشت یک زندگانی پوسیده و درهم پاشیده از درون ، توسط دو رکن سنتی و تاریخی قدرت در این فلات یعنی فرمانروایان خودکامه و متولیان دینی دارند.

در مقابل، اولین بار ایرانیان و اصولأ شرقیها نیز اگر تا آنزمان دنیای محدود خود را به چهار اربعه تقسیم کرده و خود را مرکز آن پنداشته و هر چیز خارج از آنرا باطل و واهی میپنداشتند، معیار و سنجه ای بیرونی جهت ارزیابی جایگاه خود در جهان با دیگران یافتند. مقایسهد و سنجۀ دنیایی فرسوده و مربوط به گذشته تاریخی خود با دستاوردهای فنی ، علمی و قدرت نظامی مدرن نیز بشکل گیری تاریخی دو شخصیت متضاد در انسان شرقی بویژه ایرانی منجر کردید که تا امروز نیز آنها را همراهی میکند. بدین معنا که اگر خیرگی قدرت غربی ، شیفتگی و افسونزدگی در برابر آنرا بوجود آورده بود، از سوی دیگر مشاهدۀ زوال تاریخی خود در مقابل پویندگی و “پیشرفت و تکامل” غربی ، احساس ترس و حقرت ، در هم شکستگی و نفرت از بیگانه و توسل به تئوری توطئه را در میان آنها رواج داد.تمامی اموریکه تا آنزمان در شرق طبیعی و ازلی پنداشته میشدند با طلوع مظاهری از مدنیت غربی در آن، دیگر غیرطبیعی و فرو ریخته و “منور الفکرانی” پی بردند که تمامی تاریخ آنها چیزی بیش از سرگذشت یک نکبت اجتماعی نبوده است!

در نیمۀ دوم قرن نوزدهم ، بدنبال ورود دو قدرت استعماری روس و بریتانیا به فلات ایران بخشهایی از قلمرو باج و خراج ستانی ایران که تا آنزمان عرض و طول آنرا قدرت نظامی و سلطه گری امپراتور تعیین میکرد، به مستعمرات این دو قدرت الحاق گردید. ته ماندۀ این امپراتوری در هم شکسته از درون و برون نیز از آنجهت باقی ماند که آندو قدرت استعمارگر بنا به نیاز خود بیک منطقۀ فراگیر یا حایل مابین مستعمرات خود نمیخواستند آنرا تصرف و به مستعمرات خود در این منطقه ضمیمه بسازند!

از دهه های پایانی قرن بیستم نیز در این منطقۀ حایل تحت مطالبات مادی و ذهنی ایکه الزامات داخلی و دنیای مدرن اروپایی پدید آورده بود، تلاشهایی از طرف اولین “منور الفکران” جامعه جهت ایجاد صورت بندی”دولت- ملت”در ایران آغاز گردید. مطابق این درک و خواست مدرن اولأ ، در ایران میبایست از لحاظ داخلی رابطۀ ” شاه – رعیت”
به رابطۀ ” دولت – شهروند” تبدیل گشته و دولت با سیاستها و برنامه های اجتماعی و اقتصادی خود، ” ملت ” را در جهت دستیابی به رفاه اجتماعی، عدالت و دموکراسی سازمان داده و پاسدار نظم و قانونی میبود که ” ملت” یا اکثریت جامعه خواستار آن هستند.

دومأ ، از لحاظ خارجی نیز این منطقه حایل تبدیل به کشوری با مرزهای شناخته شده میگردید که دولت آن نظرأ و رسمأ باید نمایندۀ ” ملت ” و پاسدار مرزهای قلمروی آن میبود و منافع آنرا در خارج از این مرزها نمایندگی و مطابق بنیان قدرت سیاسی در مفهوم جدید آن در جامعه بین المللی یک ” دولت ملی ” شناخته میشد!

اما ، در این منطقۀ حایل بنام ایران که تعیین سرنوشت آنرا نه دولت اسمی آن بلکه دو قدرت رقیب روس و بریتانیا بلاواسطه در دست داشتند، ترسیم جغرافیایی کشوری بنام ایران را که حدود و ثغور آنرا نیز خود آنها به نیابت از “دولت” و تمامی ملل و اقوام موجود در این واحد تعیین میکردند ، بر عهده گرفته اند. این دو قدرت در توافق با بازیگر اصلی دیگر خاورمیانه در آندوره یعنی امپراتوری عثمانی و بنا به مقتضیات و منافع استعماری خود، از مجموعه هر آنچه که بعد از مستعمره ساختن بخشهایی از این واحد به بهای تجزیه سرزمین ملی بسیاری از ملتها ، کشوری ناهمگون از فرهنگها و ملتهای گوناگون نیمی در درون و نیمی دیگر در برون از این واحد جغرافیایی ، کشوری بنام ایران ساختند. آنها این کشورسازی را بدون آنکه حتی ملت یا قومی در خود ایران از آن اطلاعی داشته و یا تلاشی برای آگاهی از رضایت یا مخالفت آنها بعمل آورده باشند، آنرا طی مناقشات متعدد، مذاکرات و توافقات و معاملات استعماری در سال ۱۹۱۴ و تنها یکروز پیش از آغاز جنگ جهانی اول باتمام رسانیدند!

تلاش برای ارتقای رابطه تاریخی”شاه-رعیت” به رابطه ” دولت-شهروند” و قانونمداری و غلبه جامعه بر دولت یعنی جامعه مدنی نیز به نقطه اوج خود به انقلاب مشروطه منجر گردید.ویژگی این انقلاب نیز در آن بوده که تا آن زمان تمامی قیامها بر ضد فرمانروایی بود که دیگر حاکمیتی”بیدادگر” و غیرطبیعی و فاقد”فره ایزدی” شناخته شده و آماج این قیامها نیز هیچگاه سیستم حکومتی خودکامگی را که نظامی طبیعی پنداشته میشد در برنمیگرفت. انقلاب مشروطه، اولین قیام در تاریخ ایران بود که بنیاد سیستم خودکامگی را جهت برپایی حکومتی پایبند به چارچوب قانونی و با مشروعیتی زمینی، هدف خود قرار داده بود. در جریان این انقلاب،رهبران آن نه تنها قانونی بودن حکومت بلکه کنترل و قانونگذاری توسط نمایندگان مردم را به پیش کشیده و تفکیک و تقسیم قدرت مانند تفکیک عرصه خصوصی و الهی دین و عرصه عمومی و دنیوی دولت و تقسیم قدرت میان حکومت و جامعه مدنی را خواستار بودند. در عرصه تقسیم قدرت بین مرکز با پیرامون نیز آنها هدف شناسایی صریح تقسیم کشور به ” ایالات و ولایات و بلوکات ” و برسمیت شناختن ” منافع مخصوصه هر ایالت و ولایت و بلوک ” که ” به تصویب انجمنهای ایالتی و ولایتی ” میرسید و همچنین ” منافع عامه ” که در پارلمان به تصویب میرسید و مسکوت گذاشتن آگاهانه ” زبان رسمی” یا زبان اجباری در کشوری  کثیرالمله را در اولین قانون اساسی در سرلوحه مبارزه خود قرار داده بودند. اما تمامی این افکار و خواست های مدرن عمدتا به دلایل زیر با ناکامی مواجه گردیدند:

۱- پا برجایی و عملکرد فرهنگ عقب مانده اسطوره ای- دینی در جامعه ایران و فقدان فرهنگ واقتصاد مدرن .

۲- غیربومی و وارداتی بودن ایده ها و عناصر سیاسی مدرن و بی ریشگی آن در تاریخ و فرهنگ جامعه و عدم درآمیختگی آن با فرهنگ بومی.

۳- خلا پشتوانه روشنگری پیش از عمل سیاسی روشنفکران آن همانند دوران ماقبل آغاز رنسانس در اروپا.

۴- شوونیزم نهادینه شده در دیدگاه ” منورالفکران ” اولیه نهضت مشروطه با تصوری از ایرانیتی که بنیاد آن بر یک نژاد و یک زبان، یک فرهنگ و یک مذهب بی هیچ درآمیختگی با عنصر ” بیگانه سامی و تورک” با برآیندی از یک دولت مقتدر مرکزی تک قومی استوار بوده است.این دیدگاه تا به امروز مانع اصلی تکوین اقوام و فرهنگهای متفاوت به یک ملت نوین بوده و پایه گذار مناطق پیرامون از باج دهی صرف در گذشته به مرکز به اصطحاله در ” ملت برگزیده” تا به امروز شده است.

۵- مدرنیته از همان آغاز با مانع ریشه دار و پرقدرت “معنویت شرقی” به نمایندگی روحانیت و نظام خودکامگی در ایران مواجه بوده است. ایندو در عین خدمت به منافع بیگانگان خود به مقدمترین مانع در مقابل هر گونه تحولی در جامعه مبدل شده اند.

۶- استعمارگران بریتانیا و روس در آن دوره در تعقیب منافع استعماری خود که مطابق آن ایران میبایست از یکسو، صرفا نقش یک بازار مصرفی برای کالاهای آنها را میداشته و از سوی دیگر تنها در حد تامین کننده مواد خام بازار داخلی و صنایع آنها باقی میماند، از ارتجاعیترین و عقب مانده ترین نیروهای اجتماعی جهت پیشبرد این سیاست، حمایت و پشتیبانی میکردند.

بنابر این از دو مفهوم جدید در مورد مشروعیت قدرت سیاسی که مدرنیته به جهان ارزانی داشته بود، هر دو پایه آن در ایران در عمل حذف و نظام قدرت درآن برای همیشه و تا به امروز نظام استبداد آسیایی باقی ماند. از لحاظ ساختار و سیستم اداره قدرت نیز همانا ساخت کهن امپراتوری است که تا به امروز تداوم یافته است!

 

                     ۶- شکست مدرنیته و نتایج تبعی آن!

 

بدنبال شکست انقلاب مشروطه، هر چند خواستهای مدرن فوق به شکلی مسخ شده و صوری در اولین قانون اساسی کشور منعکس گردید، اما برنده اصلی آن ترتیب تصاحب اولین کرسیهای مجلس ، بازاریان،روحانیت شیعه، تجار و مالکان و روسای عشایر،آنگلوفیلها و ژرمانوفیلیها  بوده اند.علاوه بر آن برای نخستین بار بعد از حکومت صفویان، مذهب شیعه عثنا عشری همراه با زبان فارسی تنها مذهب و زبان رسمی ایران اعلام گردید.بدنبال این ناکامی مجددا دور تسلسل سنتی جامعه ایران، مبتنی بر سرنگونی حکومت خودکامه- هرج و مرج- برقراری حاکمیت خودکامه جدید، آغاز گردید. در ایران تاریخا هرج و مرج از مرکز قدرت آغاز و معمولا نیز جهت فروکش ساختن آن در قلب حکومتی تحت عناوینی چون مبارزه با اشرار ، جدایی طلبی و غیره به نقاط پیرامونی صادر میگردد.با آغاز جنگ جهانی اول این هرج و مرج نیز دوبارهبا نقض بی طرفی اعلان شده حکومت قاجار در این جنگ به اوج خود میرسد.ناقضان این بی طرفی نیز در وحله اول” منورالفکران” دوران مشروطیت،سیاستمداران و قانون گزاران جدید و دستگاه روحانیت شیعه با طرفداری از منافع ” متفقین” و یا ” متحدین”در این جنگ بوده و هرگونه تلاش جهت آشتی و سازش طرفین تا تکمیل شدن چرخه خودکامگی جدید نیز با شکست مواجه میگردد.زیرا، در جامعه ماقبل دوران مدرنیت و در مرحله پیش ازحقوق ، قانون و سیاستنمیتواند هیچچ گونه سازشی یا اتحادی موقت و یا پایدار بین طرفین اختلاف وجود داشته باشد! در عین حال هیچ ین از دولتهای وقت در آن دوره تا آخرین روز سقوط خود از صدور بحران از مرکز به پیرامون با ایجاد اغتشاش توسط عوامل خود و یا وادار ساختن مردم این مناطق به مقاومت در برابرچپاول و زورگوییهای بی حد و حصر ساطرابهای اعزامی خود از مرکز به این نقاط با سرکوبیها و لشکر کشیها، خودداری نورزیدند!

با وقوع انقلاب اکتبر و فروپاشی امپراتوری عثمانی و بتبع آن با تغییر صف بندیها و استراژی بازیگران اصلی سیاست استعماری در خاورمیانه و جهان، منطقه حایل ایران نیز به یکی از آوردگاههای اصلی برتانیا علیه قدرت برآمده از آن انقلاب تبدیل گردید. طبق سیاست جدید بریتانیا، ایران دیگر میبایست از منطقه حایل به ” دولت حایل” (               ) بین مستعمرات روسیه سابق درآسیای میانه و قفقاز و مستعمرات بریتانیا ( هند و خاورمیانه ) مبدل میگردید. دولت حایل جدید و کاملا متمرکز که میبایست نه ریشه در دولت- ملتهای مدرن و نه حتی در تقسیم قدرت میان ” مملکت ایران و ایالات و ولایات و بلوکات ” مصرحه در اولین قانون اساسی مشروطیت میداشت. به معنایی دیگر اگر در دوران مدرنیته ملتهای نوین برآیند تاریخی چندگانه بوده و دولتها نتیجه سازش و آشتی و آمیزش آنها بوده اند ودر حالیکه در آندوره در ایران مفهوم ” ملت” بعنوان یک کلیت واحد و  با دوام تاریخی وجود نداشته است، ولی در این واحد جغرافیایی مقام دست نیافتنی ملت را در ایران تنها به یک قوم تعلق میگرفت و دولت برآمده از آن میبایست دولتی بدون ملت را پایه میگذاشت. اساس نظریه این ناسیونالیزم قومگرایانه بدون ملت را نیز تصوری از ایرانیت یک پارچه و ناب و بدون درآمیختگی با هیچ عنصر ” بیگانه” تشکیل میداد که “منورالفکران” قبل از مشروطه بنیانگزاز این تفکر شوونیستی با معماری بریتانیا بوده اند.

گزینش چنین ایدولوژیی ضد بشری برای بنیان دولت حایل ” مدرن” در واحد جغرافیایی کثیرالملله ای چون ایران و تغییر قدرت از تورکهای قاجار به قوم فارس اهداف سیاسی و استراتژیک زیرین را برای بریتانیا فراهم میساخت:

۱- ایجاد هویتی جدید در خاورمیانه در مقابل هویت اصلی و تاریخی تورک و سامی این منطقه با تبار ” نژادی ” ، زبانی و مذهبی متفاوت با آنها جهت بهره برداری از این تمایز در آینده این منطقه.

۲- انتقال قدرت از تورکهای آذری به شریک دیرینه آنها در حکومت از زمان صفویان یعنی به قوم فارس با تکیه بر تمدن موهوم افسانه ای و اسطوره ای آریایی.بویژه آنکه استمرار قدرت در خانواده تورکهای قاجار مطابق اصل ششم عهدنامه گلستان توسط روسیه تزاری رقیب دیرینه بریتانیا برای این سلسله تضمین شده و حاکمیت نوپای بلشویکی بعنوان جانشین آن با برقراری روابط دیپلوماتیک و با اهدا امتیازات خارج از عرف استعماری آن دوره به حکومت قاجار خطر بالقوه ای برای تضمین مجدد حکومتی خارج از سلطه برلتانیا بشمار میرفت.

۳- استراتژی بریتانیا در آندوره برمبنای تحت محاصره قرار دادن اولین کشور سوسیالیستی جهان با ایجاد کمربند ایمنی در دورادور آن با تشکیل حلقه ای بنام ” کشورهای آنتانت” با تکیه بر دیکتاتوریهای متمرکز مرکزی در اینکشورها تنظیم شده بود.اما ، با عقب رانده شدن آخرین پادشاه سلسله قاجار بدنبال انقلاب مشروطه از حکومت مطلقه به سلطنت مشروطه و در غیاب اتوریته فراگیر سیاسی و دینی این سلسله و گسترش بحران و هرج و مرج سیاسی در مرکز قدرت، ایجاد حاکمیتی خودکامه فردی متمرکز با بازگشت به دوران ماقبل مشروطیت و با این سلسله برای بریتانیا ناممکن میبود.

۴- ساختار سیستم اداره سنتی”ممالک محروسه” تورکهای قاجار بر ایران که ناظر بر تقسیم ابتدایی قدرت بین مرکز و پیرامون بود، با ایجاد” دولت مقتدر مرکزی” در مملکتی کثیرالمله منافاتی کامل داشت.بویژه آنکه در سال ۱۹۱۹ کمیثر روابط شوروی ( گیورگی چیچرین) با لغو یکجانبه تمامی امتیازات روسیه تزاری در ایران ، طی یادداشتی به حکومت قاجار اعلام داشته بود که:”مرز روسیه و ایران بر اساس خواست مردمانیکه در امتداد مرز زندگی میکنند تعیین خواهد شد”(تضاد دولت وملت، کاتوزیان.ص۳۲۷). هر چند که در سال ۱۹۲۰ روسیه شوروی در قبال شناسایی حکومت خود از طرف بریتانیا ظاهرا پذیرفته بود که ” مسکو متعهد شود که از هر گونه تلاش به هر شکل ممکن برای تشویق مردم آسیا بر ضد منافع امپراتوری بریتانیا دست بکشد”(همان منبع،ص ۳۷۶). اما ، از یکسو در سیاست بین الملی استراتژی اعلام شده برای یکبار و حتی در صورت پس گرفته شدن آن نیز، توسط طرف مقابل به فراموشی سپرده نشده و همیشه در روابط فی مابین در نظر گرفته میشود.از سوی دیگر، بی اعتمادی مطلق بین نمایندگان دو سیستم اجتماعی- اقتصادی متفاوت و آشتی ناپذیر فراتر از آن بود که با تعدیل خواست ها و استراتژیها از طرف بلشویکها به آشتی و مسالمت با بریتانیا منجر گردد.بنابر این از نظر بریتانیا حاکمیت ناتوان قاجارها نمیتوانست در آینده مانع از تحقق اهداف بلند مدت بلشویکها با جاذبه ایدولوژی آن در بین بخشهای وسیعی ازمردم و نیروهای سیاسی مرتبط با ایدیولوژی آن در ایران گردد و در مقابله با این خطر بریتانیا بهترین تمهید را در تغییر قدرت میدید.

۵- بریتانیا برای جابجایی قدرت در ایران و ایجاد “دولت حایل” در آن در وحله اول احتیاج به تعمین اتحاد الیته قوم برگزیده خود که مشخصه اساسی آن در آن دوره چند پارچگی فرهنگی و تمدنی با شکافهای سیاسی متعدد بوده است را داشت.در دوره مورد نطر الیت جامعه فارس از لایه های غیر قابل ممزوج تشکیل شده و هر یک از آنها نمایندگان خود در عرصه سیاست را دارا بودند. نمایندگی هویت امت گرایانه اسلامی را “حزب اصلاح طلبان”برهبری روحانیت شیعه، تجار و اشراف زمیندار به سرکردگی “مدرس”برعهده داشتند. باستان گرایانی که بر مفهومی رمانتیک از ملت تکیه داشته و به ضرورت دولتی مقتدر مرکزی توسط قوم خود و تعمین وحدت اجباری دیگر اقوام و ملتها حول”زبان اصیل آریایی ” در واحد جغرافیایی ایران اصرار داشتند،دور رسانه های شوونیستی چون”ایرانشهر”،”آینده” و “فرنگستان” سازمان یافته بودند.

نمایندگی فرهنگ و تمدن غربی یا مدرن را نیز از یکسو، حزب محافظه کار “تجدد” و عمدتا متشکل از تحصیل کردگان در اروپا و روسیه و متاثر از افکار شوونیستی در کشورهایی از اروپای آن دوره پیش میبردند. آنها با بی اعتمادی به توده ها معتقد به تغییرات مدرن از بالا بدون دخالت جامعه و در جستجوی یک “ناجی” جهت انتقال قدرت به “قوم پرافتخار” خود بودند. از سوی دیگر، جناح چپ این فرهنگ را “حزب سوسیالیست” به زعامت سلیمان اسکندری و “حزب کمونیست” که پس از سرکوبی “جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان”از تلاش جهت ترغیب قیامهای ایالتی علیه حکومت مرکزی به سیاست تشویق دولت به “تقویت حکومت مرکزی روی آورده بود، رهبری میکردند.

لذا این جند پارچگی و این شکاف تمدنی را که هر یک به تنهایی میتوانستند مانع تکوین هویت سیاسی واحدی گردند تنها چوب سحرآمیز عظمت طلبی یک ناسیونالیزم محافظه کارانه بدون ملت که نقطه اشتراک تمامی این دیدگاه ها بوده توانست قابل ممزوج و آشتی پذیر بسازد. هر چند که تمامی رهبران و نمایندگان این دیدگاه ها یکی بعد از دیگری بدنبال برآورده شدن آرزوی مشترک خود مبنی بر ایجاد “دولت مقتدر مرکزی”به کارگزاری رضاخان با کارگردانی بریتانیا در لای چرخهای استبداد خورد شدند، اما بدعت آنها تا به امروز به حیات خود ادامه داده و برتری طلبی قومی بعنوان نقطه اشتراک احزاب و گروههای منتسب به ملت فارس با حکومتهای مستبد و شوونیستی مرکزی علیه پیرامون کارکردهای معین نظری و عملی خود را دارد!

اما، شکست نظام سلطنتی و بازگشت به سنت و محو رویای مدرنیته در ایران را در کنار نقش دخالت عوامل داخلی و خارجی باید در قالبگیری مجدد ایران توسط سلسله پهلوی در چارچوب یک شامنشاهی”مدرن” که هم تکیه بر فرّ دیرینه قدرت در ایران و هم بر ماشین دولت مدرن داشته باشد،جستجو کرد.این سلسله میخواست با حفظ رابطه شاه-رعیت بجای دولت-شهروند با خودکامگی فردی استبداد سنتی آسیایی را احیا بکند، لذا تنها ناکامی نسیب آن گردید.

ورود هیولای نمایندگان سنت از “دروازه تمدن ” مورد ادعای رژیم سلطنتی و جانشینی شریعت بجای شبه مدرنیته در ایران، خود موصوع پژوهشی دیگر است که در این بررسی مختصر تاریخی نمیگنجد و ما آنرا محال به مقاله ای جداگانه میکنیم.

 

 



تلگرام

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *